جزوه اندیشه اسلامی 2
انبياء و ارتكاب گناه در قرآن
حضرت آدم ( ع)
يكي از مواردي كه منكرين عصمت انبياء در قرآن كريم بدان استناد مي كنند آيات مربوط به داستان عصيان حضرت آدم در بهشت است . خداوند متعال در اين زمينه در قرآن كريم چنين مي فرمايد:
" و حضرت آدم ( ع) از آنجا كه در برابر پروردگار خويش عصيان كرد لذا بي بهره ماند سپس پروردگار اور را برگزيد و توبه اش پذيرفت و او را هدايت نمود "
چنانكه ملاحظه مي شود در اين آيات صريحا" به آدم ( ع) نسبت عصيان داده شده و اين مي تواند حاكي از عدم عصمت و امكان ارتكاب گناه در مورد انبياء آسماني باشد ؟!
در حل اشكال مذكور دو پاسخ گفته شده است كه در اينجا به هر دو پاسخ اشاره مي كنيم .
1- بايد دانست آنچه لازمه عصمت است انجام اوامر و نواهي الهي است و به بيان ديگر آنچه كه ناقض عصمت است ترك و اجبات و ارتكاب محرمات خداوندي است . از طرفي بايد دانست كه نهي دو گونه است :
1- نهي مولوي 2- نهي ارشادي
نهي مولوي : فرمان و دستوري كه خداوند به عنوان يك وظيفه براي بنده خود صادر مي كند و لذا مخالفت با آن و ناديده گرفتن چنان دستور در حكم معصيت بشمار رفته و مستوجب عقاب خواهد بود .
نهي ارشادي : فرماني نيست كه خداوند به عنوان يك وظيفه براي بنده معين نموده و سرپيچي از آن عواقب اخروي در برداشته باشد بلكه منظور از نهي ارشادي تنها راهنمايي به مصالح و منافع موجود در مودر حكم است و لذا عمل نكردن به آن هر چند زيانهايي به دنبال دارد ولي مسئوليت آخروي به همراه ندارد .
از اين دو قسم نهي تنها قسم اول است كه دال بر حرمت بوده و مخالفت با آن منافات با عصمت دارد .با توجه به اين مطالب هيچ دليل قاطع و روشني در دست نيست كه "نهي " اي كه در مورد خورد ن از شجره ممنوعه خطاب به حضرت آدم (ع) رسيده بود نهي مولوي بوده است بلكه با توجه به آيات قبل از آيات فوق بخوبي روشن است كه اين نهي جنبه ارشادي داشته است چراكه تعطيل اين نهي هرگز ناظر به عقاب و عذاب نيست .درآيات قبل چنين مي خوانيم :
" پس ما اعلام نموديم اي آدم ( ع) بدرستيكه اين (ابليس ) دشمن تو و همسر توست پس هوشيار باشيد كه شما را ( باوسوسه هايش ) از بهشت بيرون نكند كه در نتيجه به مشقت و سختي گرفتار نشويد بدرستي كه در بهشت نه گرسنگي بر شما هست و نه اينكه برهنه و عريان شود و نيز نه تشنه مي شويد ونه درآفتاب داغ وحرارت سوزان آن قرار داريد (اما) سپس شيطان او را وسوسه كرد و به او گفت : اي آدم آيا مي خواهي تو را به درخت "جاودانگي "و سلطنت و پادشاهي دائم و پايدار راهنمايي كنم ؟ بدنبال اين وسوسه آدم و همسرش از آن درخت تناول كردند .( طه 121تا 117)
مفاد آيات فوق اينست كه به آدم (ع) خطاب شد كه اگر از خوردن از شجره ممنوعه پرهيز كنيد هرگز گرفتار مشقت و سختي مثل گرسنگي و تشنگي و... نمي شويد نه اينكه از عذاب و عقاب الهي رهايي پيدا مي كنيد و روشن است كه اين بيان و اين تعليل براي پرهيز از آن درخت خود حاكي از اين است كه نهي ازخوردن جنبه تحريمي نداشته بلكه آنچه باعث بر نهي مزبور شده است اجتنابي از امور بوده است كه بيان شد .علاوه بر اينها چنانچه نهي مزبور يك نهي مولوي بود لازم بود كه حضرت آدم پس از توبه دوباره به بهشت بازگردد زيرا توبه كه حقيقت آن بازگشت از مخالفت است هنگاميكه مورد قبول واقع شود معصيت بكلي بخشوده شده و آن بنده توبه كار به مقام اوليه خود بازگردانده مي شود در حاليكه آدم (ع) پس از توبه به بهشت بازگشت نكرد .
از اين بيان روشن مي شود كه خروج از بهشت بر اثر تناول از درخت مزبور يك اثر ضروري و تكويني بوده نظير تاثير سم و آتش در كشتن و سوزاندن همچنان كه تمام موارد تكاليف ارشادي نيز از همين قبيل است و هرگز شبيه مجازتهاييكه در موارد تكاليف مولوي به فرد تعلق مي گيرد نمي باشد . بنابراين مخالفت آدم (ع) با آن نهي ارشادي با مقام عصمت اومنافات ندارد.
2- پاسخ ديگري كه در اين مورد وجود دارد آنكه از آيات قراني چنين برمي آيد كه اولين تشريع و بيان حكمي كه در دنيا يعني دنياي آدم و فرزندان او واقع بعد از امر به هبوط و فرود آمدن حضرت آدم ( ع) در زمين بود و بنابراين هنگام مخالفت آدم (ع) با نهي مزبور و تناول از درخت هنوز نه ديني تشريع شده بود و نه تكليف مولوي در كار بود و با اينحال معصيت و گناه مولوي معنا نتواند داشت و اصولا" بهشت حضرت آدم (ع) ظرف تكاليف مولوي نبوده است و لذا ايرادي بر مقام عصمت آن حضرت وارد نيست .
حضرت ابراهيم ( ع)
روزي بت پرستان زمان حضرت ابراهيم (ع) براي اجراي مراسم خاصي قصد خروج از شهر را داشتند - از اينرو از آن حضرت نيز خواستند كه با آنها برود و تنها در شهر باقي نماند . بنا به گقته قرآن مجيد آن حضرت نظري بر آسمان و ستارگان انداخت و در پاسخ دعوت آنها گفت : من مريض و بيمارم و لذا نمي توان شما را همراهي نمايم .
" پس ابراهيم (ع) نظري به ستارگان انداخت و سپس گفت : من بيمارم !"
با توجه به ظاهر اين آيات حضرت ابراهيم (ع) مرتكب گنا بزرگ "كذب " گشته و بدورغ خود را مريض خوانده است ! آيا با وجود اينگونه آيات چگونه مي توان آن حضرت را معصوم دانست ؟!
آيا اين امر خود حاكي از نكته نيست كه اجتناب از گناه از جمله "دروغ " براي انبياء الهي ضرورتي نداشته حداقل در دوران قبل از نبوت مي توانند مرتكب چنين گناهاني شوند ؟!
در پاسخ به اين شبهه گروهي چنين گفته اند اشكالي ندارد حضرت ابراهيم (ع) در اين مورد "توريه " نموده و چنانكه در روايات گذشته نيز اشاره شد خلاف ظاهر الفاظ را اراده نموده است .
پاسخ ديگر اين است كه اگر حتي اين سخن حضرت ابراهيم را حمل بر توريه نكنيم و آن را يك دروغ بشماريم باز محذوري پيش نخواهد آمد . اصولا" دروغ بطور مطلق حرام و گناه نيست چرا كه در بعضي موارد حتي دروغ گفتن واجب مي شود و در بعضي موارد مباح است .
آنجا كه نجات جان مؤمني متوقف بر يك دروغ مصلحتي باشد نه تنها حرام نيست كه واجب است ! بر اين اساس چون حضرت ابراهيم (ع) براي اجراي نقشه خويش و فروريختن بتها و ايجاد يك تحول فكري و نهضت توحيدي در ميانه بت پرستان راهي جز باقي ماندن در شهر نمي ديد و از طرفي نمي توانست اين مطلب رابه صورت صريح و آشكار اعلام نمايد . از اينرو با گفتن اين دروغ مصلحتي كه "من بيمارم" توانست اهداف الهي خويش را پياده كرده قوم خويش را به پوچي و بي پايگي عقايد و افكارشان آگاه سازد.
حضرت يوسف (ع)
در روايات گذشته از امام صادق(ع) به اين مورد اشاره شد كه بنا به نقل قرآن كريم در سوره يوسف آيه 70 حضرت يوسف بدورغ به برادران خود نسبت "سرقت و دزدي " داد در حاليحه خود دستور داده بود كه آن پيمانه گندم را در ميان وسايل و بارهاي برادرش "بنيامين " قراردهند تا بدينوسيله اور را نزد خود نگه دارد !
در پاسخ اين شبه نيز گذشته از آنچه امام هشتم (ع) فرموده اند مي توان گفت كه در اينجا نيز براي تامين مصلحتي بالاتر و مهمتر نسبتي بدروغ داده شده است . حضرت يوسف (ع) براي اينكه برادرانش او را نشناسند و در نتيجه بخاطر شرم و حيا نسبت به خيانتهاي خود در حق او براي هميشه او را ترك نكنند و از طرفي براي اينكه با نگهداشتن بنيامين در نزد خود باعث آمدن پدرش حضرت يعقوب (ع) شود لذا چنين نقشه اي را بكار گرفت و بدون آنكه مفسده ي بزرگي پديد آيد به اهداف خود رسيد .
گذشته از همه اينها بنابر نقل آيات كريمه قرآني خود حضرت يوسف (ع) جمله (ايتها العير انكم لسارقون) را خطاب به برادران خويش نگفته است و خود مستقيما" به آنان نسبت دزدي نداده بلكه فرد ديگري از افراد او چنين خطابي را نسبت به آنان داشته است بنابراين چه بسا اين فرد واقعا" چنين پنداشته كه برادران يوسف (ع) مرتكب سرقت شده و جام زرين شاه را دزديده اند !!
حضرت يونس (ع)
بنابر آنچه در قرآن كريم آمده است حضرت يونس (ع) قوم خويش را ترك گفته در يك سفر دريايي عاقبت گرفتار شكم ماهي شد در سوره انبياء چنين مي خوانيم :
" بياد آر اي پيامبر (ص) سرگذشت يونس را آن هنگام كه با حالتي غضبناك قوم خويش را ترك گفته از ميان آنان بيرون رفت چينين پنداشت كه ما هرگز بر او تنگ نمي گيريم پس (در شكم ماهي گرفتار شد) و در آن ظلمات فرياد برآورد كه بارالها جز تو معبودي نيست و تو از هر عيب و نقص پاك و مبرائي و من از جمله ي ظالمين و ستمكارانم "
آنچه كه در آيه مذكور باعث شبهه شده است قسمت دور آنست كه از زبان حضرت يونس (ع) نقل فرموده گفت : " من از ظالمين و ستمكارانم " و اين اعتراف به گناه ظاهرا" با مقام عصمت منافات داشته و مي تواند دليلي قرآني بر عدم عصمت انبياء و امكان گناه و معصيت در مورد آنان حتي پس از نبوت باشد !!
اما چنانكه در مورد داستان حضرت آدم (ع) اشاره كرديم كلماتي مانند "عصي " همواره بطور مطلق دلالت بر گناه و عصيان و طغيان در برابر اوامر و نواهي الهي ندارند و بيانگر استحقاق عذاب و مجازات اخروي نيستند واژه "ظلم " به معناي " تعدي و تجاوز از حد " است و اين معناي عام همواره مترادف با گناه و معصيت نمي باشد بلكه بااصطلاح با " ترك اولي " نيز مي سازد . در اينجا نيز بهتر اين بود - نه اينكه واجب بود – كه حضرت يونس در ميان قوم خويش "ظلم " بشمار آورد . ولي اين هرگز بدان معنا نيست كه آن حضرت مرتكب گناه و معصيتي شده مستحق عقاب اخروي است .
تعابير " مغفرت " و استجابت " و "نجات " و... نيز اگر در كلام و گفتار ائمه و پيشوايان ديني بنا به نقل آيات الهي و يا در ضمن دعاها و مناجاتهاي آنان آمده هرگز دال برگناه و معصيت نمي باشند بلكه بمعناي مطلق " رفع آثار فعل " است و اين اعم از آثار دنيوي و اخروي است و لذا نمي تواند دال بر ارتكاب گناه باشد .
حضرت موسي (ع)
حضرت موسي (ع) پس از جريان مشاجره ونزاعي كه بين او و فردي قبطي رخ داد و در آن با ضربت دست آن فرد را از پاي درآورد از ميان قوم خويش گريخت . پس از مدتي به فرمان الي مامور شد كه به ميان قوم خويش بازگردد . در اينجا بود كه به خداوند عرض كرد :
" بر گردن من نسبت به قوم فرعون گناهي است كه بخاطر آن هراس دارم كه مرا بقتل برسانند "
پس از اينكه خداوند به آن حضرت تامين داد به قوم خود بازگشت و بفرمان الهي به نزد فرعون رفت كه رسالت خويش را اعلام نمايد .در اين برخورد فرعون خطاب به موسي (ع) گفت :
" آيا تو همان كودكي نيستي كه ما خود تو را در دامان خود پرورش داديم و سالهايي از عمرت را در دستگاه ما سپري كردي ؟ و مگر تو همان كسي نيستي كه آن كار ناپسند ( كشتن مرد قبطي ) را مرتكب شدي و نسبت به خدايي ما كافر بودي ؟!"
حضرت موسي (ع) در مقام پاسخ فرمود :
" آري من آن كار انجام دادم و در آن حال گمراه و جاهل بودم!"
اشكالي كه در اين موضوع مطرح شده اينست كه تعابير "لهم علي ذنب " و "انا من الضالين " كه بوسيله حضرت موسي (ع) بيان گرديده حاكي از خطا و گناه و گمراهي آن حضرت حداقل قبل از رسالت مي باشد و اين امر منافات با عصمت دارد .
پاسخ
در مورد تعبير نخست (لهم علي ذنب ) بايستي بدانيم كه در انيجا "ذنب " بمعناي گناه در برابر پروردگار نيست كه موجب عقاب و دوزخ اخروي گردد بلكه چنانكه در خود عبارت بخوبي روشن است اين عمل به خيال قوم بني اسرائيل و فرعونيان گناه و ذنب شمرده ميشده است و حضرت موسي (ع) نيز بهمين لحاظ بعنوان گناه از كار خويش ياد كرده است و هم از اينروست كه مي گويد " لهم علي ذنب "يعني از ديد آن قوم من گناهي مرتكب شده ام و نمي گويد : " لله علي ذنب" ( من در برابر خداوند مرتكب گناهي شده ام " . بنابراين چنين تعبيري نمي تواند دليلي بر عدم عصمت باشد .
و اما در باره عبارت " انا من الضالين "بايد گفت كه در اينجا "ضلال" به معناي جهل بوده و مراد آنست كه انسان عملي را بدون پروا و بدون تامل در باره عواقب سوء آن انجام دهد و لذا منظور حضرت موسي (ع) اين است كه آنروز واقف نبودم كه مصلحت كار چيست و بهترين راه حل كدام است . يكنفر بني اسرائيلي مرا به بازي خود خواند و من او را ياري كردم و هرگز احتمال نمي دادم كه اين ياري من عواقب وخيمي در بر دارد بنابراين ملاحظه مي شود كه مراد از " ضلال " در اينجا هرگز گمراهي و گناه و عصيان نبوده است و با عصمت منافاتي ندارد .
عصمت رسول اكرم (ص)
نظير اشكالات و شبهاتي كه در زمينه عصمت انبياء فوق بر اساس آيات قرآن كريم مطرح گرديده در مورد ديگر پيامبران آسماني همچون حضرت داوود (ع) و.. نيز طرح شده است و نيز آيات ديگري نيز در رابطه با همين پيامبران مورد اشكال واقع گرديده اما از آنجا كه هيچيك از اين آيات دلالت واضح و روشني بر عدم عصمت انبياء الهي نداشته همگي قابل توجهي صحيح و پاسخي منطقي هستند . لذا به رعايت اختصار از ذكر آنها خودداري نموده در اينجا تنها به ذكر و پاسخگويي آياتي كه در مورد پيامبر اسلام (ص) بوده و ظاهرا" حاكي از گناه مي باشد اكتفا مي نماييم :
1- سوره فتح آيه 1:
"اي پيامبر به راستي ما تو را در فتح مكه به پيروزي آشكار و روشني نائل ساختيم تا اينكه گناه پيشين تو و نيز گناه آينده تو مورد مغفرت الهي قرار گيرد."
در اين آيه تعابير " غفران " و "ذنب" ظاهرا" حاكي از ارتكاب گناه توسط پيامبر اسلام است و اين امر با مقام عصمت سازگار نيست !
ولي با دقت در خود آيه روشن مي شود كه منظور از ذنب و گناه در اين آياه گناه و عصيان در برابر پروردگار نيست كه موجب عذاب شود چراكه چنين گناهي هرگز نمي تواند با تحقق امري مثل فتح مكه بخشيده شود! و اصولا" مناسبتي با آن ندارد . بنابراين روشن مي شود كه منظور از "ذنب" و "مغفرت" معنايي غير از معناي اصطلاحي آن ها ست .
در اينجا منظور از "ذنب" عملي است كه آثار ناگواري در پي دارد و مغفرت نيز بمعناي رفع آن آثار مي باشد از طرفي در بعضي روايات نيز آمده است كه مراد از " ذنب " در آيه مذكور گناهي است كه مشركين به پيامبر نسب مي دادند و آن مبارزه و پيكار پيامبر عليه عقايد شرك آلود و بت پرستيها ي آنان بوده است اين دعوت و مبارزه پيامبر (ص) شايد بزرگترين گناه او در نزد مشركين حجاز محسوب مي شد و چون اين مبارزات و درگيريها هم در دوران قبل از هجرت در مكه و هم پس از هجرت در مدينه وجود داشت لذا خداوند از آنها بعنوان " ذنب " متقدم و متاخر ياد مي كند .با توجه به اين نكات منظور از مغفرتي كه با فتح مكه تحقق يافته نيز روشن مي شود .چنانكه گفتيم مغفرت در اينجا بمعناي رفع آثار سوء و ناگوار اين مبارزات و درگيريها بوسيله فتح مكه و غلبه كامل مسلمانها بر مشركين بود " دنباله آيه نيز مؤيد اين مطلب است چرا خداوند مي فرمايد :
" ... تا خداوند نعمتش را بر تو تمام كرده تو را در صراط مستقيم هدايت نموده نصرت و پيروزي بزرگ و باعزتي نصيب نمايد ."
2 – سوره احزاب آيه 37:
" و چون تو با آنكس كه خدايش نعمت اسلام بخشيد و تو اش نعمت آزادي ( يعني زيد بن حارثه ) به نصيحت گفتي همسرت را نزد خويش نگهدار و از خدا بترس ( و طلاقش مده) و آنچه در دل پنهان مي داشتي خداوند آشكار ساخت و تو از مخالفت و سرزنش خلق ترسيدي و حال آنكه خداوند سزاوارتر بود كه بترسي ..."
براي توضيح بيشتر اين آيه بايد دانست كه شخصي بنام " زيد بن حارثه " به عنون پسر خوانده پيامبر (ص) شمرده مي شد . زيد همسري داشت كه چندان با او سازگاري نداشت . از اينرو روزي نزد پيامبر آمده تصميم خويش را مبني بر طلاق دادن همسرش به اطلاع پيامبر رسانيد . آن حضرت او را نصيحت كرده فرمودند كه تقواي الهي پيشه كن و همسرت را راها مكن .
دشمنان اسلام و پيامبر ( ص ) با توجه به اين آيه و آيات بعدي داستاني جعل كرده براي آلوده ساختن دامن پيامبر اسلام (ص ) گفته اند كه پيامبر (ص) از آنجا كه خداي نخواسته نظر سوئي نسبت به همسر زيد داشته و مايل به ازدواج با او بوده اند لذا سعي كرده اند كه اين خواست خود را در دل پنهان نموده هرگز آنرا ظاهر نكنند كه مردم از آن مطلع شوند و هم از اينروست كه خداوند پيامبر (ص) را نعوذبالله مورد توبيخ قرار داده و مي فرمايد خداوند در مقايسه با مردم سزاوارتر است كه از او بترسي !!
با دقت و تامل در خود آيه و آيات اول اين سوره بخوبي روشن مي شود كه اين داستان از جمله داستانهايي است كه دشمنان اسلام براي لوث كردن مقام و مرتبه پيامبر (ص) و بي اعتبار ساختن تعاليم و گفتار او جعل كرده اند . در آيات 4 و 5 همين سوره چنين مي خوانيم :
" خداوند هرگز پسر خواندهايتان را بعنوان پسران شما قرار نداده و اين مطلبي است كه شما به دلخواه و از پيش خود بيان مي كنيد ... ايشان را به پدرانشان نسبت داده بخوانيد ..."
در اين آيات به يكي از رسوم جاهليت اشاره شده و آن اينست كه در آن زمان پسر خوانده را همچون پسر حقيقي مي دانستند . تا آنجا كه او را بنام پدر خوانده اش صدا مي كردند و نيز براي پسر خوانده حق بهره مندي از ميراث قائل بودند و همسر پسر خوانده را همانند عروس واقعي بر پدر خوانده حرام مي دانستند !.
خداوند در مقام مبارزه با اين آداب و عقايد جاهلي تنها به انكار و رد لفظي اكتفا نكرده بلكه براي ريشه كن نمودن آن به پيامبر (ص) دستور مي دهد كه پس از جدايي زيد بن حارثه و همسرش با همسر او ازدواج كن تا همگي به عقايد خرافي و بدعتهاي ناپسند خود آگاه شوند .
حقيقت اينست كه در اين ماجرا خوف آن حضرت راجع به خود و جان خود نبوده است .
حقيقت اينست كه در اين ماجرا خوف آن حضرت راجع به خود و جان خود نبوده است .بلكه ترسش راجع به خدا و مربوط به دين او بوده و مي ترسيده كه مردم بخاطر ازدواجش با همسر زيد او را سرزنش كنند و بيمار دلان زير بار فرمان الهي نروند و در نتيجه ايمان برخي از عوام سست شود يعني ترسي كه پيامبر (ص) در دل پنهان داشته ترس مشروعي بوده و نه مذموم بلكه در واقع ترس براي خداي سبحان بوده است .
اينجاست كه خداوند پيامبر را تقويت روحي نموده و اورا از اين نوع ترس نهي مي فرمايد و بلكه او را هدايت مي كند كه تنها از خدا بترسد . اين ماجرا كه خداوند بر پيامبر خود واجب كرده بوده كه بايد با همسر زيد پسر خوانداش ازدواج كند براي آن بوده است كه به همه بفهماند كه همسر پسر خوانده از محارم نبوده و ساير مسلمانان نيز مي توانند با همسر پدر خوانده هايشان ازدواج كنند و بدين وسيله افكار خرافي را از ذهن مردم خارج كند .
بنابراين از تفسير و توضيح آيات فوق بخوبي روشن شد كه آنچه مغرضين و بعضي مستشرقين ناآگاه پيرامون آيات مذكور گفته اند بكلي باطل بوده از جمله داستانهاي مجعولي است كه براي لكه دار ساختن دامان اسلام و پيامبر اسلام (ص) بدست خويش ساخته اند .
ذيل آيات فوق بخوبي مؤيد اين است كه هدف از آنها مبارزه با عقايد باطل جاهلي بوده است :
" پس ما چون زيد از آن زن كام برگرفت ( طلاقش داد ) او را بنكاح تو درآورديم تا مومنين در ازدواج با همسران پسر خواندگان خويش كه با آنها همبستر شده سپس طلاقشان داده اند دچار سختي و جرحي نشده آنرا گناه نشمارند و اين چنين بود كه فرمان و حكم الهي به اجرا درآمد ."
3 – سوره تحريم آيه 1:
" اي پيامبر ( ص) چرا آنچه را كه خداوند بر تو حلال نموده براي جلب رضايت همسرانت بر خود حرام مي كني و خداوند آمرزشگر و مهربان است ."
ظاهر اين آيه حاكي از اين است كه گويا پيامبر اسلام دست بر تحريف احكام الهي زده حلالي را از طرف خود و براي جلب رضايت همسرانش حرام نموده است .
معترضين و مخالفين همين آيه را مستمسك خويش قرارداده آن را دليل بر عدم عصمت پيامبر (ص) و نيز ديگر انبياء الهي گرفته اند كه ذيلا" به پاسخ آن مي پردازيم .
اقسام حرام
بايد دانست حرام بر دو قسم است يك قسم حرامي كه ابتداء از جانب خداوند متعال محكوم به حرمت شده و ذاتا" داراي مفسده ايست كه ملاك حرمت آنست . مانند غالب حرامهاي شرعي از قبيل "ربا" – "دروغ" – " زنا" و... قسم ديگر حرامهايي است كه از راه نذر يا قسم پيدا مي شود يعني اگر كسي نذر كند و يا قسم بخورد كه از امر حلالي استفاده نكرده فعال مباحي را انجام نده در اينصورت همان امر حلال و مباح بواسطه اين نذر و قسم بر او حرام مي شود .
از اين دو قسم اگر كسي دست به تحريف احكام الهي بزند و آنچه را خداوند مستقيما" حرام فرموده حلال بداند گرفتار بدعت گزاري در دين شده و به مخالفت در برابر دستورات الهي و آسماني برخاسته است .اما اگر شخصي از راه نذر و يا قسم و براي هدف خاصي شي يا فعل مباحي را بر خود حرام نمايد بدعت گزار در دين محسوب نمي شود .
در مورد آيه فوق نيز بايد دانست كه پيامبر ( ص) از راه " قسم " امر مباحي را بر خود حرام كرده بودند و بدين طريق بر خويش سخت گرفته خود را در تنگنا قرار داده بودند .خداوند در آيات فوق پيامبر (ص) را نصيحت فرموده كه چرا بخاطر رضايت و خشنودي ديگران بي جهت خود را در مضيقه و تنگي قرارداده امر حلال و مباحي را با قسم بر خود حرام مي كني ؟ و لذا در پي آيه مذكور چنين مي خوانيم :
" به تحقيق خداوند براي شما ترتيبي داده است كه آنچه از طريق قسم بر خود حرام كرده ايد ( با پرداخت كفاره ) برايتان حلال شود ." تحريم آيه 2
بنابراين با توجه به صدر و ذيل آيه و نيز با ملاحظه آيات بعدي و رواياتي كه در اين زمينه وارد شده بخوبي روشن مي شود كه پيامبر ( ص) هرگز از جانب خود دست به تشريع احكام و تحريف دستورات خداوندي نزده حرام و حلال الهي را تغيير نداده بلكه بواسطه قسم امر مباحي را بر شخص خويش حرام كرده بود و هم از اين روست كه خداوند به پيامبر دستور مي دهد قسم خود را شكسته بي جهت خود را در مضيقه قرار ندهد .
4- سوره حج آيه 52تا 54:
" و ما پيش از تو ( اي پيامبر ) هيچ رسول و پيغمبري نفرستاديم جز آنكه چون آياتي براي هدايت خلق تلاوت كرد شيطان در آن آيات الهي القاء دسيسه كرد آنگاه خداوند آنچه شيطان القا كرده محو و نابود مي سازد و آيات خود را تحكيم و استوار مي گرداند و خداوند به حقايق امور آگاه و در نظام علم حكيم و درستكار است تا خداوند با آن القائات شيطاني كساني را كه دلهاشان مبتلا به مرض نفاق و شرك يا كفر و قساوت است مورد آزمايش قرار دهد و براستي كافران و ستمكاران عالم سخت در شقاوت بوده از هدايت و نجات بدورند و تا آنكه اهل يقين و معرفت بدانند كه اين آيات قرآن بحق از جانب پروردگارت نازل شده است ..."
شبهه اي كه در ذيل آيات فوق مطرح شده ناشي از رواياتي است كه از طريق اهل سنت در اين زمينه نقل شده و گفته اند در اين آيات "تمني " به معناي تلاوت و مراد از " نسخ" نيز نسخ آيه از جانب پروردگار است . بنابراين مقاد آيات اينست كه هريك از رسولان الهي به هنگان تلاوت وحي آسماني شيطان در آنچه مي خوانده اند القائاتي مي كرده و سپس خداوند اين القائات را نسخ مي كرده است بنابراين چه بسا در مورد خود پيامبر (ص) نيز چينين چيزي وجود داشته و بفرض كه خداوندآنچه را از طريق شيطان القا شده نسخ كرده باشد اط كجا بدانيم كه در قرآن هم نوشته نشده است ؟ ممكن است با اينكه خداوند نسخ فرمده اما اشتباها" در هنگام كتابت آيات آن القائات نيز به رشته نوشته در آمده باشد!!
در ذيل آيات رواياتي نيز نقل شده مبني بر اينكه پيامبر (ص) مشغول خواندن سوره نجم آيه 19 و 20 بودند و در اينجا بود كه شيطان عبارات زير را به پيامبر القا نمود: " تلك الغرانيق العلي و ان شفاعتهم لترتجي "
و بدنبال آن پيامبر بقيه آيات را تا آخر سوره تلاوت كردند و سپس به سجده رفته مشركين نيز همراه با ايشان به سجده افتادند ! پس از اين جريان جبرئيل بر پيامبر نازل شد كه آنچه را من وحي كردم بار ديگر بخون پيامبر(ص) دوباره نيز آيات را با همان اضافات تلاوت كردند جبرئيل عرض كرد كه اين دو جمله وحي الهي نبوده ، از القائات شيطان است !
از آنجا كه اين حادثه باعث ناراحتي و رنجش پيامبر گرديد ، خداوند آيات مذكور در سوره حج را نازل فرمود تا اعلام اينكه پيامبران قبل نيز گرفتار چنين القائات شيطاني بوده اند ، موجبات تسلي خاطر پيامبر ( ص) را فراهم آورد .
پاسخ
اين قصه سراپا كذب و دروغ بوده ، از مجعولاتي است كه از سوي مغرضين و مخالفين جعل شده است . شواهد متعددي بر دروغ بودن اين داستان وجود دارد كه ذيلا" به بعضي از آنها اشاره ميكنيم: اولا" : بفرض كه پيامبر (ص) را معصوم و عاري از خطا و اشتباه ندانيم آيا از يك فرد عادي كه سخت ترين تلاشها و مبارزات را عليه نظام و آئين شرك و بت پرستي داشته ، متصور و ممكن است كه اشتباها" شفاعت بتهاي سنگي و خرمايي و... را آرزو نمايد و چشم اميد به آنها داشته باشد ! مگر هم او نيست كه در آيات متعدد اساس اعتقاد به بتها و شفاعت آنها را مورد حمل قرار داده و از پايه فرو مي ريزد ؟!
ثانيا" : چگونه ممكن است پيمبري كه خداوند در آغاز همين سوره ( نجم ) در مورد او مي فرمايد: " هرگز از روي هواي نفس و ميل شخصي سخن نگفته ، تنها وحي الهي را ابلاغ مي كند ."
دچار چنين اشتباه بزرگي شده پس از چند آيه تحت تاثير القائات شيطاني قرار گرفته ، چنان جملات كفر آميزي را بر زبان راند ؟!
ثالثا": اگر باصطلاح "سبق لسان " و صرفا" اشتباهي لفظي در كار باشد ، غالبا" يك يا دو كلمه بيشتر نيست ، آيا ممكن است بگوييم شخصي همانند پيامبر ( ص ) دو جمله كامل و با معني را اشتباها" بر زبان جاري ساخته و اين صرفا" يك اشتباه لفظي بوده است ؟! آنهم جملاتي كه مفاد آنها كاملا" با اصل دعوت و رسالت آسماني او در تضاد است ؟!
رابعا": اشكال اصلي اينست كه مغرضين به دلخواه خويش واژه " تمني " را بمعناي " تلاوت " گرفته و مراد از " نسخ " را نيز نسخه آيه دانسته اند . " تمني " بمعناي آرزو كردن است و " نسخ " نيز ازنظر لغوي دو معنا دارد : 1- نسخه برداري ، كپي ، منتقل كردن شيئي از جايي به جايي 2- محو كردن چيزي ، با توجه به اين معاني ، مفاد آيه اينست : بي شك از آنجا كه " نبي " به مقتضاي مقام نبوت ، آرزويي جز تحقق دعوت الهي و انجام رسالت آسماني خويش ندارد ، لذا همواره در پي اينست كه مردم را سوي خويش فراخواند و پيام الهي را به آنها ابلاغ نموده در دل آنها نفوذ كند ، اما از سوي ديگر شيطان نيز از تلاش باز نمي ايستد و همواره با ايجاد وسوسه و ترديد در تحقق آرمان و آرزوي نبي آسماني دخالت نموده ، ايجاد موانع مي كند . اما از سوي ديگر ، خداوند نيز به كمك رسول خويش برخاسته اين القائات و وساوس ابليسي و ... را نسخ و محو كرده ، زمينه را براي نفوذ دعوت انبياء در دلهاي مردم فراهم مي سازد.
بنابراين ، نه واژه " تمني " به معناي تلاوت است و نه كلمه " نسخ " به معناي نسخ آيه است ، بلكه اولي بمعناي آرزو و آرمان و دومي بمعناي محو القائات شيطاني است . آيات بعدي نيز مؤيد اين معناست آنجا كه مي فرمايد : القائات شيطاني خود وسيله اي براي آزمايش مردم است تا مؤمنين حقيقي از كساني كه بر دلهايشان زنگار شك و ترديد نشسته ، جدا شوند :
5- آيه ديگري كه در نفي عصمت از آن استفاده شده آيه 43 از سوره توبه است :" خداوند تو را مورد عفو قرار داد : (اي پيامبر)چرا پيش از آنكه راستگويان را از كاذبان تشخيص دهي به آنان اجازه ( ترك جهاد ) دادي؟!"
كلمه " عفي" كه در اين آيه آمده حاكي از اينست كه گويا پيامبر مرتكب گناه و معصيتي شده وخداوند آن را مورد عفو و بخشش قرار داده است از سويي لحن عتاب آميز " لم آذنت لهم " نيز مؤيد اين معناست كه گويا پيغمبر بخاط ارتكاب اين گناه مستحق چنين عتاب تندي از سود خداوند بوده است !!
پاسخ
نخست بايد دانست كه اين آيه در رابطه بامنافقيني است كه به هنگام صدور فرمان جهاد از سوي پيامبر ( ص) نزد آن حضرت مي آمدند و با طرح بهانه هاي گوناگون از ايشان اذن مي خواستند كه در شهر مانده و از شركت در جهاد معاف شوند پيامبر نيز از آنجا كه از نفاق دروني آنان آگاه بودند و مي دانستند كه آنان در صورت عدم اذن نيز از شركت در جنگ و جهاد خودداري مي كنند و فرمان جهاد را زير پا مي گذارند لذا براي اينكه اولا" پرده از اسرار دل آنان بر ندارند و در نزد درگران رسوايشان نسازد و ثانيا" حرمت فرمان جهاد حفظ شود و زمينه تجري و مخالفت با فرماندهي در افراد ديگر نيز بوجود نيايد :آن حضرت خود ظاهرا" به اين افراد اذن مي دادند و از شركت در جهاد معافشان مي ساختند .
آيه مذكور در چنين مورد خطاب به پيامبر نازل شده وهرگز دال بر گناه و معصيت پيامبر (ص) نيست چرا كه روشن است چنين اذني بخصوص با توجه به دو نكته اي كه بدان اشاره رفت هرگز گناهي براي پيامبر محسوب نمي شود .
مرحوم علامه طباطبائي در اين باره مي فرمايد : اين آيه حتي دال بر ترك اولي هم نيست بلكه خطاب در واقع مدح و ستايشي براي پيامبر اسلام (ص) است چرا كه خداوند در واقع با اين لحن نهايت دلسوزي و عطوفت و مهرباني پيامبر را مورد اشاره قرار داده گويا از آن حضرت سؤال مي كند : " آخر چقدر در حق اينها دلسوزي كرده آنها را مورد ملاحظه قرار مي دهي و از شركت در جهاد معافشان مي كني؟! " ذيل آيه نيز كه مي فرمايد : حتي يتبين لك الذين صدقوا وتعلم الكاذبين " بدين معناست كه اگر پيامبر (ص) به آنان اجازه ترك جهاد ندهد نفاق و كذب دروني آنان در مخالفت ظاهري و علني با پيامبر آشكار خواهد شد ونزد همگان رسوا خواهند شد اما پيامبر (ص) از سر عطوفت وگذشت ازاين سوايي وفضاحت آنان مانع مي شود وظاهرا" به آنان اجازه ترك جهاد ميدهد . خلاصه اينكه منظور خداوند نيز در اين خطاب عتاب آميز ظاهري اين نيست كه منافقين نيز بايستي همچون ديگران در جنگ شركت نمايند چرا كه در آيات بعدي مي فرمايد : " اگر اين منافقان قصد سفر براي جهاد داشتند (كه ندارند) درست خود را مهيا مي ساختند لكن خداوند نيز از چنين توفيقي براي آنان كراهت داشت و لذا آنها را بازداشت و گفته شد كه شما ( منافقان ) نيز همانند معذوران و عاجزان حقيقي در خانه خود بنشنيد (چرا كه ) اگر اينان با شما به جهاد مي آمدند جز خيانت ومكر در سپاه شما كار نمي كردند و تا آنجا كه مي توانستند در كار شمار اخلال و خرابي بوجود مي آورند..."
در مورد عبارت " عفي الله عنك " نيز بايد دانستكه اين در واقع دعايي در حق پيامبر است و به اصطلاح بياني انشايي است و نه اخباري و از اين روست كه حاكي از تحقق گناه و معصيت از سوي پيامبر نمي باشد مثلا" وقتي مي گوييم " غفرالله لنا و لكم" خود اين جمله دال بر تحقق معصيت و گناه نمي تواند باشد چرا كه جمله صورت انشائي است و نه اخباري .
لذا با توجه به بيان مرحوم حلامه طباطبائي آيه مورد بحث نه تنها دلالتي بر گناه و ترك اولي از سوي پيامبر ندارد بلكه مدحي است در لسان عتاب ! والبته از باب " اياك اعني و اسمعي يا جاره" عتاب و سرزنشي نسبت به منافقين است !
اقسام "ذنب "
ديديم آنچه از آيات قرآن كه در آنها تعبيراتي مانند " ذنب \عفي \ مغفرت و... " در مورد انبياء و اولياء معصوم الهي آمده بود هرگز دلالت قطعي بر عدم عصمت ندارند و حاكي از ارتكاب گناه توسط آنان نمي باشد اما از سويي در بعضي از دعاها و مناجاتهاي ائمه و پيشوايان ديني مي بينيم كه آنان خود را در درگاه الهي گناهكار و معصيت كار مي خوانند و حتي گاه خود را خطاكارترين بندگان به حساب مي آورند ! بنا براين با توجه به اين اعترافات چگونه ما ميتوانيم اينان را معصوم از خطا و گناه و معصيت بدانيم ؟!
براي پاسخ به اين سؤال بايستي بدانيم كه " ذنب و گناه " به سه گونه متصور است :
1- ذنب قانوني : گاهي گناه بمعناي نقض قانون الهي و زير پا گذاشتن احكام آسماني است بگونه ايكه نه تنها موجب عقاب اخروي مي شود بلكه چه بسا در بعضي موارد عواقب سخت دنيوي را نيز به دنبا دارد .
2- ذنب اخلاقي : گاهي گناه در مورد فعل يا تركي گفته مي شود كه هر چند از نظر شرعي حرام نيست اما از نظر اخلاقي مذموم شمرده مي شود يعني به بيان ديگر چنين فعل يا تركي اگر چه عقاب اخروي را در پي ندارد اما از ديدگاه عقلا مستحق مذمت است چرا كه بنوبه خود تاثيراتي در نفس انسان داشته باعث تضعيف ملكت نيك و تقويت رذايل نفساني مي شود .
3- ذنب در مقام حب : رابطه محبت وعشق حقيقي بين عاشق و معشوق بگونه ايست كه توجه نام و دائم عاشق نسبت به معشوق را اقتضا مي كند . محل حقيق هرگز نبايستي حتي لحظه اي از ياد محبوب خويش غافل باشد در غير اينصورت در قاموس محبت و عشق دچار ذنب و گناهي بزرگ شده هر چند كه از ديدگاه شرعي و يا اخلاقي رفتار او رفتاري ناپسند شمرده نشود . با توجه به اقسام و اصطلاحات سه گانه ي گناه كه بدان اشاره نموديم اينك بايد بدانيم كه ذنب و گناهي كه ائمه و پيشوايان معصوم ما در دعاها و مناجاتهاي خود به خويش نسبت مي دهند تماما" از نوع سوم است و قبلا" نيز اشاره كرده ايم كه چنين اموري با مقام عصمت منافات نداشته و ناقص آن محسوب نمي شود.
توضيح مطلب اينكه اولياء الهي و پيامبران عظام آسماني از نظر مقامات معنوي و مراتب روحاني در حدي بسيار بالا بوده حب الهي را به درجات عاليه دارا مي باشند .البته هر چند خود آنان نيز همه در يك مقام و مرتبه نيستند و به اقتضاي تشكيكي كه در خود " محبت " وجود دارد آنان نيز هر يك در رتبه خاصي قرار دارند اما بهر حال اقتضاي اين محبت اينست كه محو جمال معبود باشند و خواست و اراده و ميل و .... خلاصه همه هستي خويش را در او فاني ببينند.
از سوي ديگر مي دانيم كه جهان مادي جهان تضادها وتزاحم هاست ازجمله اين تزاحمات اين است كه توجه به ماديات و امور طبيعي خود بخود مانع از توجه محض نيست به مبدا هست و خداوند مي شود .البته اين مانعيت نيز در افراد مختلف فرق مي كند اما بهر حال چنين نيست كه در آن واحد نفس انسان بتواند به دو چيز توجه محض و مستقل داشته باشد و حضرات معصومين ( ع) نيز از اين قانون مستثني نيستند و هم از اينروست كه مي بينيم توجه ائمه (ع) در حالات عادي با حالاتي مثل نماز و عبادت فرق داشته است تا آنجا كه گاه به هنگام نماز و مناجات از سوزش و دردهاي جسماني خويش غافل مي شدند و يا در اثر كمال ارتباط روحي و معنوي با عالم ملكوت حالاتي نظير غش و بيهوشي پيدا مي كردند .
اين حاكي از اينست كه در حالات عادي توجه به پديده هاي طبيعي و امور مادي براي گذراندن زندگي هر چند بصورت ضعيف مانع از توجه دائم و كامل انسان حتي ائمه معصومين (ع) به عالم بالا مي شده است .
از سويي گفتيم كه آنان از نظر مقدمات معنوي و محبت الهي داراي درجاتي بلند و مراتبي عظيم بوده اند و از اينرو حتي توجه به امور طبيعي زندگاني را كه گاه چه بسا از نظر شرعي واجب نيز هستند مثل جنگيدن با خصم \ قضاوت \ پرداخت نفقه همسر و تهيه معاش و.... را براي خود گناه وذنب مي دانستند چراكه آنان را از توجه تام و دائم به ذات اقدس پروردگار بازداشته از مقام محبت دائم و پايدار تنزلشان مي دهد .آنچه براي ديگران اموري واجب و نيكو شمرده مي شود از ديدگاه اين عارفان حقيقي و واصلان به رشته حب الهي ذنب و گناه حساب مي آيد كه : " حسنات الابرار سيئات المقربين "
و البته مي دانيم كه احساس چنين گناه وذنبي در واقع بيانگر بالاترين مقامات توحيد ومحبت الهي است و نه تنها گناه و نقصي محسوب نمي شود بلكه كمالي است كه انسانهاي عادي هرگز بدان دست نيافته و نمي يابند.
راز عصمت
پس از اثبات ضرورت عقلي عصمت براي انبياء الهي در مورد وحي و درمقام عمل اين سؤال مطرح مي شود كه آيا عصمت بخصوص در مورد گناهان امر جبري بوده وخارج از اختيار معصومصن است يا خير امري اختياري و در حوزه اراده وانتخاب آنان است .
پاسخ
نخست بايد بگوييم براي پاسخ اين سؤال يك راه اينست كه به ادله قطعي و روشن در اين زمينه مراجعه كرده و ببينيم چگونه به اين سؤال پاسخ داده شده است . راه ديگر اينست كه خدمان با تفكر و تعقل و طرح احتمالات گوناگون در مسئله به پاسخ هايي دست يابيم . از آنجا كه عصمت انبياء حقيقي پيچيده و دور از اخاطه عقل بشري است لذا پر واضح است كه در صورت دوم هرگز نمي توانيم آنچه را بدان رسيده ايم جواب قطعي دانسته و بدان حكم كنيم .اينك با توجه به اين نكته به پاسخ سؤال فوق پرداخته هر يك از وجوه عصمت را جداگانه مورد بحث قرار مي دهيم .
عصمت از خطا
يكي از وجوه عصمت پيامبران مصونيت از خطا واشتباه مي باشد كه به عصمت علمي نيز گفته مي شود . آنچه كه در اين وجه از عصمت پذيرفتن آن لازم است و ازرديف ضروريات مقام رسالت محسوب مي گردد آنست كه پيامبران اولا" در مقام تلقي وحي و گرفتن اصل تعاليم آسماني از هر گونه اشتباهي مصون مي باشند و ثانيا در محله ابلاغ و رسانيدن پيام الهي به انسانها نيز هرگز مرتكب خطا و نسياني نمي گردند . در توجيه اين وجه از عصمت بايد گفت كه اصولا" خطا و اشتباه در علم حصول واقع مي شود چر كه در اين سنخ از علم ادراك توسط صورتهاي علميه تحقق مي يابد و وجود معلوم در نزد عالم حاضر نمي شود .و طبعا" چنين ادراكي آنگاه صحيح خواهد بود كه صورت علميه با واقع مطابقت داشته باشد و از اينجاست كه راه براي خطا و عدم انطباق و... پديد مي آيد اما اگر چيزي از غير طريق علم حصولي براي انسان معلوم گردد بطوري كه ديگر مقايسه اي در كار نباشد طبعا" جايي براي خطا و اشتباه نيز وجود نخواهد داشت و لذا در علم انبياء به حقايق وحي نيز كه از غير طرق علم حصولي حاصل مي شود جايي براي احتمال خطا باقي نخواهد ماند .
و همچنين قرآن كريم در آيات 26 تا 28 سوره جن مي فرمايد:
و خداوند داناي غيب عالم است و هيچ كس را بر عالم غيب آگاه نمي سازد مگر رسولاني كه خود راضي است و آنها را براي اين برگزيده است همانا او بر محافظت آنان ( فرشتگان را) از پيش رو و از پشت مي فرستد تا وحي محفوظ بماند تا بداند كه رسولان پيامهاي پروردگار خويش را به خلق مي رسانند و خداوند به آنچه كه در نزد رسولان است احاطه كامل داشته و شماره هر چيزي را مي داند.
در اينجا ممكن است گفته شود كه عصمت از خطا در تلقي و ابلاغ وحي امري جبري و خارج از اراده پيامبر است . يعني خداوند براي حفظ احكام و فرامين آسماني خويش با نيرويي خاص پيامبر را از خطا و اشتباه در مقام دريافت و ابلاغ وحي معصون مي دارد و البته اين امر هيچ گونه اشكالي ايجاد نخواهد كرد ! آنچه باعث اشكال خواهد شد اينست كه بگوييم عصمت پيامبر(ص) در مقام علم ودوري از گناه نيز امري جبري است اينجاست كه ديگر مقام عصمت برتري و امتيازي براي پيامبر نسبت به ديگران بحساب نخوهد آمد چيزي كه با كمال اختياري انسان منافات دارد جبري است كه در مورد افعال واعمال آگاهانه و ارادي انسان مطرح مي شود .اما ميتوان فرض كرد كه پيامبر چونان گيرنده ايست كه وحي را دريافت كرده بي هيچ كم و كاست به مردم مي رساند و در اين جريان آگاهي و يا عدم آگاهي خود او به مفاد و خصوصيات وحي هيچگونه تاثيري ندارد تنها در مقام عمل خود پيامبر به مفاد وحي است كه بايستي آگاهانه و از روي اختيار و اراده باشد و جنبه جبري نداشته باشد كه در بخش عصمت عملي مطرح خواهد شد. بنابر اين در باب عصمت علمي چنانكه ذكر دش اعتقاد به مصونيت پيامبران در تلقي و ابلاغ وحي از ضروريات است و چنانكه چنين ضرورتي را نپذيرم و يا حداقل درآن ترديدي روا داريم كافيست براي آنكه اصل هدف از نبوت و ارسال رسولان وحي مورد ترديد واقع شود چراكه اگر در اصالت پيام آسماني كه توسط نبي به مردم مي رسد بهر نحو ترديد مجاز باشد و براي نبي احتمال خطايي در اين زمينه فرض شود در آنصورت هرگز الزامي براي اعتقاد و بدنبال آن عمل كردن بچنان تعاليمي پيدا نخواهد شد.
عصمت از گناه
عصمت در مقام عمل و اجتناب از گناهان لاجرم بايستي اختياري بوده واين خود مستلزم اينست كه اجتناب ار گناه مبدا و ريشه اي در نفس انسان داشته باشد براي توضيح بيشتر مطلب مناسب است به مبادي افعال اختياري در انسان اشاره مختصري بنمائيم :
مبادي افعال اختياري عبارتند از علم \ قدرت و اميال و كششهاي گوناگون . مكانيسم تحقق يافتن فعل اختياري بدينگونه است كه اميال نفس راههاي گوناگون را در برابر انسان مطرح مي كند و هر يك انسان را بسوي خود فرا مي خوانند . از سويي بخاطر تعارض و تضادي كه بين اين كششها وجود دارد انسان ناچار بايستي دست به گزينش زند اينجاست كه علم و آگاهي انسان مصداق كمال مطلوب انسان را مشخص ساخته زمينه را براي تصميم گيري و انتخاب انسان فراهم مي سازد . هر چقدر دايره الهي وسيعتر و عمق آن بيشتر باشد تصميم گيري و گزينش سريعتر و قاطعتر انجام خواهد گرفت و بعكس شك و ترديد و عدم يقين در مقام انتخاب باعث كندي و عدم قاطعيت در تصميم گيري مي گردد . البته چنانكه قبلا" نيز گفته ايم گاه وجود و تاثير يكسري عادتها و يا هيجانات روحي و ... در هماهنگي بين آگاهي و انتخاب اخلال كرده اين تطابق را از بين مي برد و لذا چه بسا درست در مقابل آنچه كه بعنوان كمال مطلوب خويش تشخيص داده دست به انتخاب مي زند و براي تسكين هيجان روحي خويش ويا تبعيت ازآداب وعادات عليرغم علم و آگاهي خويش رفتار مي كند. بنابراين بايد تو جه داشت كه راهها و امور كه نفس بواسطه وجود اميال متزاحم در پيش روي خود دارد گاه بگونه اي هستند كه از نظر حكم الهي حرام و ناپسند شمرده شده و ترك آنها ضروري يعني انجام آنها معصيت و ترك آنها اطاعت محسوب مي شود و يا بعكس امور واجب و لازمي هستند كه انجام آنها اطاعت و ترك آنها معصيت شمرده مي شود . حال با توجه به مقدماتي كه بيان شد اگر چنانچه شخصي علم و آگاهي كافي نسبت به آثار مثبت و سازنده ترك گناه وانجام فرائض وعمل به وظايف و تكاليف در جهت نيل به كمال نهايي از يكسو و آثار منفي گناه در شقاوت انسان از سوي ديگر داشته باشد و علاوه بر چنين مرتبه اي از علم و آگاهي از نظر اميال و كششهاي دروني آنچنان در حالت اعتدال باشد كه هيچ گرايشي غير از حق و حقيقت بر اراده او حاكم نگردد و هيچ ميلي جز در جهت خير و صلاح نتواند دل او را بخود مشغول سازد و به عبارت ديگر اراده او آزاد باشد در اينصورت طبيعي است كه چنين فردي هرگز اراده اي در جهت معصيت و خلاف نكرده و طهارت ذاتي او اقتضاي ارتكاب به نافرماني خدا را نخواهد داشت . انبياء واولياءالهي نيز كه از مقام عصمت برخوردارند از چنان علم روشن ويقيني و وسيعي برخوردارند كه حقيقت و چهره واقعي گناهان و همچنين واقعيت اعمال نيك را مي بينند و با اراده اي آزاد از قيد كششهاي نفساني كه ناشي از برخورداري از فضايل و كمالات عاليه انساني مي باشد هرگز نه تنها به گناهان نزديك نمي شودند بلكه تصور ارتكاب خلاف نيز در ذهن پاك و بي آلايش آنان خطور نمي نمايد نافرماني كردن خدا براي انبياء الهي همانند آنست كه فرد عاقلي با علم و آگاهي و سلامت روح بخواهد خودش را از قله كوهي پرت كند و يا سم كشنده اي را بنوشد بهمان اندازه كه چنين افعالي از اشخاص عاقل و سالم و بهره مند از تعادل روحي بعيد و بلكه محال است اقدام به معصيت و گناه نيز از حضرات انبياء و اولياء الهي با آن درجه از علم و يقين و فضايل و كمالات انساني بعيد خواهد بود . روشن است كه چنين پرهيز و اجتناب آگاهانه اي نسبت به گناهان هرگز نمي تواند جبري باشد و به هيچ وجه با اختيار و آزادي انسان منافات ندارد. جبر حقيقي هنگامي محقق مي شود كه بگوئيم انسان معصوم در برابر گناهان هيچ قدرتي بر انجام آنها ندارد و خود بخود و بدون اراده اقدام بر ترك گناه مي كند . اما واقعيت امر چنين نيست چر اكه در تمامي كارها و افعال هرگز چنين نيست كه از انبياء و اولياء معصوم سلب اختيار شده باشد بلكه آنان با اختيار خود دست به انتخاب زده والبته همواره جانب صواب را بر مي گزينند .
عصمت جبري !
اكنون به بررسي اين موضوع مي پردازيم كه اگر عصمت جبري باشد چه اشكالاتي در بر دارد :
1-معصومين از زمره موجوداتي بنام انسان خارج خواهند شد چراكه گفته ايم انسان موجوديست كه ذاتا" داراي اختيارو آزادي در عمل است . بنابراين اگر معصومين در فعل و ترك هاي خويش از خود اراده و اختياري نداشته باشند بايستي در سلسله موجوداتي نظير ملائكه قرارگيرند كه تسليم محض اند و تكوينا" در برابر آنچه نظام آفرينش از آنها طلب ميكند \ بي هيچ اراده و اختيار انجام وظيفه مي نمايند و حال آنكه روشن است كه انبياء و پيشوايان معصوم نيز همانند ديگر انسانها بود با وجود كششها واميال گوناگون از قوه اراده اختيار بهره مندند .
2-در صورت جبري بودن مسئله عصمت هرگز چنين مقام وصفتي كمال بشمارنخواهد آمد! چرا كه كمال حقيقي انسان آنست كه با اختيار وانتخاب خود انسان تحقق يابد و عصمت جبري چنين نيست پس كمالي براي انبياء و اولياءمعصوم محسوب نمي شود .
از سويي روايات فراوان داريم كه در آنها پيامبران و معصومين بخاطر اعمال و كردارشان برترين انسانها ناميده شده اند قرآن كريم نيز به همين لحاظ آن را مورد تعريف و تمجيد قرار داده بعنوان الگو به انسانها معرفي مي كند . اگر در واقع كمالات اينان جبري و خارج از اراده خود آنان باشد نه فضيلتي براي آنان محسوب خواهد شد و نه مي توانند بعنوان الگو نمونه عملي براي ديگران معرفي شوند .
3-اگر معصومين در رفتار و كردار خود مجبور باشند بنابراين مسئله تكليف و بدنبال آن ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ در مورد آنان هيچ معنا و مفهومي نخواهد داشت چرا كه اين امور همگي متفرع بر مختار بودن انسان مي باشند و در مورد انسانهاي غير مختار مطرح نمي شوند . بنابراين انسان معصوم نيز از اميال و كششهاي مختلف انساني برخورداربوده و لذا و نيز در كشاكش زندگي بر سر دوراهيها قرار مي گيرد و در نهايت با اراده واختيار خويش است كه راه حق و صواب را بر مي گزيند . چنانچه خداوند به پيامبرش فرمود :
" قل انما انا بشر مثلكم ....بگو من نيز بشري همانند شما هستم .
اختيار والطاف ويژه
آنچه گفتيم كه مقام عصمت جبرا"به انبياء و اوليا معصوم اعطا نشده هرگز با الطاف خاص الهي نسبت به چنين انسانهايي منافات ندارد به ديگر سخن اگر چه مصونيت از گناه امري ارادي و به اختيار خود معصومين است اما چه بسا در بعضي حالات كه شرايط ارتكاب گناه براي آنان فراهم است خداوند با عنايتي ويژه زمينه هاي تنبه و آگاهي لازم براي ترك گناه فراهم آورد .
بعنوان مثال در داستان حضرت يوسف و زليخا همسر عزيز مصر در قرآن كريم چنين آمده است )يوسف آيه 24)
" در برابر خواهشهاي مكرر زليخا از يوسف (ع) اگر توجه و آگاهي لازم كه از سوي پروردگار به آن حضرت اعطا شد نبود او نيز هر آينه بسوي زليخا تمايل پيدا مي كرد اما از آنجا كه او از بندگان برگزيده و مخلص ما بوده از ارتكاب آن گناه بزرگ بازش داشتيم ."
بنابراين اختياري بودن عصمت با اينگونه الطاف خاص و ويژه منافاتي ندارد و اين الطاف به معناي جبر در مقام عمل و رفتار نيست .
ممكن است گفته شود كه در اينصورت نيز بعضي از اشكالات قبلي مطرح خواهد شد از جمله اينكه در صورت وجود چنين الطاف خاص الهي بازهم ترك گناه فضيلتي براي انسان معصوم محسوب نخواهد شد ؟!
اولا" : بايد بدانيم كه الطاف خداوندي بي حساب و بدون مقدمه نيست بلكه بايستي زمينه هاي اين لطف با اعمال اختياري فراهم شده باشد بنابراين عنايات ويژه الهي نسبت به انبياء و معصومين نيز با توجه به اين زمينه هاي قبلي در آنان است و از اينروست كه ترك گناه در پرتوچنين عناياتي مي تواند فضيلت و برتري محسوب شود .
ثانيا" : علم به كمال هرگز منشا ء جبر در گزينش آن كمال نمي شود و لذا چنين نيست كه بعنوان مثال حضرت يوسف (ع) با مشاهده " برهان رب " مسلول الاختيار شده جبرا" گناه را ترك نمايدبلكه پس از اين مشاهده و آگاهي بازهم داراي اختيار بوده مي تواند مخالفت ورزد و مرتكب گناه بشود اما به اختيار خويش از ارتكاب گناه اجتناب مي كند و از همين جاست كه فضيلت و كمال پيدا مي شود چه بسا اگر همان برهان به زليخا ارائه مي شد بازهم دست از گناه نمي كشيد و حكم خداوند را زير پا مي گذاشت پس صرف عنايت و لطف الهي نسبت به معصومين در بعضي زمينه ها بمعناي جبري بودن عصمت نيست .